بازیچه روزگار
بازیچه روزگار
اصلا معلوم است ما آدمها چه بلایی سر خودمان میآوریم؟ حتما باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟ همین الان تلویزیون ویدئویی کوتاه از مزار رهبر شهیدمان با صدای ایشان منتشر کرد که فرموده بودند: «آنچه از یاد انسان نمیرود داغ عزیزان است.»
با این جمله یاد کسانی میافتم که از روی غفلت، لجبازی یا هر دلیل دیگری توی دلشان مخالف ایشان بودند. حتی بعضیها هم پا را فراتر گذاشته و یک جاهایی تحت تأثیر اغتشاشگران و خرابکاران، در خیابانها یا در فضای مجازی دربارهیشان بدگویی میکردند. اما وقتی خبر نحوهی شهادت مظلومانهی ایشان همراه با بعضی از اعضای خانوادهیشان را شنیدند، در آن لحظه آتش این که دیگر نمیتوانند حضوری از رهبر شهیدمان حلالیت بطلبند، آنقدر تا عمق وجودشان نفوذ کرد که هیچ چیزی نمیتوانست این بیقراریها را آرام کند.
اما خوب میدانیم این پشیمانیها هیچ وقت نمیتواند زمان را به عقب برگرداند، تا کسی را که دوست داریم دوباره توی این دنیا ببینیم. اما گویا این قصه، به خاطر فراموشی ما آدمها هربار جور دیگری تکرار میشود. این غرور بیجا که مانند بچهی چموش پایش را توی یک کفش کرده؛ ما را چنان غرق در کینههایمان میکند که کلی بهانه برایمان جور میکند تا توی همین حال خودمان بمانیم.
دقیق هم نمیدانیم قرار است با این طناب پوسیده، چند دور باطل دور خودمان بچرخیم. البته بچه شیطانها هم کارشان را خوب بلدند. این چند شب و روز را پیش چشمانمان چنان رنگ و لعاب میاندازند که فکر میکنیم عمر طولانی داریم. اما وقتی بیخبری، سوت پایان زندگی هر یک از اطرافیانمان زده شود، تازه متوجه میشویم حلقهی بازی دنیایمان چقدر تنگتر شده است و شاید دفعه بعد نوبت خودمان باشد.
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم
✍🏻به قلم زهرا خدری
#نقدم