هدیه عروسی
*هدیه عروسی*
همه چیز برای جشن حنابندان آماده بود. اقوام از دور و نزدیک خودشان را به مراسم رساندند. زنهای مُسن آواز محلی میخواندند و دخترهای جوان هم با لباسهای سنتی و دستهای حنابسته دور عروس حلقه زدند و کل میکشیدند.
آوای ساز و دهل جنوبی هم از بیرون تا چند کوچه آنطرفتر شنیده میشد. دل توی دل مریم نبود. باورش نمیشد به زودی قرار است زندگی مشترکشان را آغاز کند. از توی پنجرهی اتاق، نگاهش به محوطهی چراغانی شده افتاد که شبیه ساحل نقرهای بندر کوهستکی شده بود.
یاد آن روزهایی افتاد که دم غروب بعد از مدرسه با همکلاسیهایش آنجا میرفتند؛ تا برای جمعآوری صدفها با هم مسابقه بگذارند که شاید بینشان مروارید برای درست کردن گردنبند و دستبند پیدا کنند. اما صیادها زودتر از همه سراغشان رفته بودند و در نهایت سهمشان همان صدفهای توخالی بود. حالا بعد از سالها خودش توی لباس جشن، شبیه یکی از همان مرواریدهای توی صدف شده بود.
با صدای خندهی دختربچهها که سرگرم بازی بودند به خودش آمد. بعضی زنها در گوشهای از حیاط، گرم صحبت بودند. هنوز سفرهی شام پهن نشده بود. صدای جیغ و فریاد خوشحالی بچهها هم یک لحظه قطع نمیشد. گویی بهترین لحظهی عمرشان توی همین دورهمی سپری میشد. هرکس با دیدن این دلخوشیهای کوچکشان توی دلش آرزو میکرد کاش دغدغههایشان همینقدر ساده بود.
اما ناگهان صدای چند موج انفجار شنیده شد. به جای نوای ساز و دهل، صدای ناله و شیون از هر طرف میآمد. به خاطر قطعی برق دیگر از آن همه نور نقرهای خبری نبود. زنها پای برهنه برای جستوجوی بچههایشان از خانه خارج شدند. مریم هم بُهت زده به دنبالشان دوید. دلش برای ضیاءالدین همسرش شور میزد. هنوز چند قدمی دور نشدند که با صدای انفجار مهیبی سقف اتاق فروریخت. بوی تند باروت و خون توی هوای شرجی پیچیده شد. باورش نمیشد میهمانهای عروسیاش اینگونه توی خون خودشان غلطت میخوردند.
دلش میخواست همهی اینها یک خواب باشد. دوست داشت توی یکی از صدفهای ساحل پنهان میشد تا موجی از دریا میآمد و تمام این کابوس شوم را با خود میبُرد؛ بعد دوباره از دل آن بیرون میآمد. اما هر لحظه که میگذشت تازه متوجه میشد چه بلایی سرش آمده. هرکسی که میتوانست برای انتقال مجروحین به بیمارستان دست به کار میشد. صدای بوق ممتد آمبولانسها که از مردم میخواست راه را باز کنند شنیده میشد.
تعدادی از زنها در حالی که توی سر و صورتشان میزدند فریادکنان میگفتند: «کار آمریکای نامردِ. ببینید چطوری مراسم دو تا جوون رو خراب کردن خدا ازشون نگذره.» به سویش آمدند و زیر بازوهایش را گرفتند. در آن لحظه مریم سرش را برگرداند و با چشمانی که از شدت گریه مانند کاسهی خون شده بود، به هدیهی ترامپ برای عروسیاش خیره شد.